بازتاب فردا /دستهایی که به آتش پناه بردند تا یاد بهمن بیگی را خاکستر کنند، هرگز نفهمیدند که او فراتر از یک تندیس بود. بهمن بیگی در دل تاریخ این سرزمین ریشه دارد، در لبخند کودکانی که با نور قلمش از تاریکی جهل بیرون آمدند، در امیدی که به ایل هدیه کرد، در رویاهایی که در نگاه دانشآموزانش شعله کشید.
او خود در کتابش، بخارای من، ایل من، نوشت:”من آرزو داشتم که روزی در کنار چادرهای قشقایی، در کنار زاگرس سربلند، در کنار ایل، مدرسهای برپا کنم که دیگر هیچ کودکی از آموختن محروم نماند.”
و مگر نه این است که او این آرزو را به واقعیت بدل کرد؟ مگر نه این است که هزاران کودک این سرزمین با دستان او قلم گرفتند و از دشتهای بیمدرسه، از کوچنشینی و بیسوادی، به دانشگاه و آیندهای روشن رسیدند؟
آنان که تندیس او را به آتش کشیدند، نه از بهمن بیگی، که از نور و آگاهی بیزارند. اما مگر میتوان نوری را که در جان یک ملت روشن شده، خاموش کرد؟ این آتش، تنها پیکرهای برنزی را سوزاند، اما اندیشهی او را شعلهورتر ساخت. نامش را نمیتوان از خاطرهی این سرزمین زدود، صدایش هنوز در دل کوهها میپیچد، دستهایش هنوز بر شانهی فرزندان ایل سنگینی میکند.
آری، تندیس را سوزاندند، اما مگر میتوان خورشید را در مشت گرفت؟ بهمن بیگی، جاودانه است!
















