یعقوب درویشیان با ارسال دلنوشته ای اینچنین نوشت…
به مارون ،مسعود ومحمد ، به تمام سوگ های وطنم کهگیلویه…
پایان ماجرای دل و عشق، روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی..
مارون، ای زلال اشک های کوهِ نیر
ای قندیل زمستانهای برفی لوداب
ای رودخانه ی مقدس، ای الهه ی نجات، فرشته ی مرگ….
ای مارون ، رودخانه ی گَنگِ کهگیلویه..
اندوهم را در قالب واژگانی لخت و لطیف نثارت میکنم، شاید بعد از این شرم کنی از این همه فرزند کُشی، برادر کشی…
ای مارون، فرزند سرزمین محرومم کهگیلویه، شرمت باد که این گونه جوانان همولایتی خودت را به کام مرگ می کشانی..
تو ای مارون، زین پس مایه ی ننگ این سرزمینی.
دیگر نه تقدسی داری و نه حرمتی.
از تو هرگز برکتی به سرزمینت که بستر زندگی آت شده، باعث جوشش و خروشت شده است، نرسیده و نخواهد رسید زیرا تو در دعاهای مادربزرگان پیر و نیاکان با صداقتمان نفرین شده ای.
ای مارون، روزگاری قطره های زلال و شیرینت را ستایش می کردیم و اینک در هر کلام و نفس نفرینت…
ای مارون:
تو را طلسم کرده اند،شاید پیرزنی در خور یا پیرمرد ماهیگیری در شادگان.
تو دیگر از تیره و طایفه ی کهگیلویه نیستی، نَسَبَت به نیزارها میرسد و سببت به خلیج.
تو از شکم وطن ما زاییده میشوی، از لوداب تا نیر و بید انجیر و سه گدار، از دره جنی تا جاورده و چاروسا… تو همچون ماری از دلِ سرزمینم گذر میکنی تا زهرت را به جان برادران و خواهران بیچاره مان بریزی و مهره های اصیل و گرانبهایت را به خوزستان هدیه کنی.
ای مارون:
روزی کودکی با چوبی بر روی خاک تورا کشید ، سر شاخه آت را پای کوههای برفی ، غرور و جوانی ات را از قلعه گل تا بَرد کَشکی و برم سبز و بی بی زلیخایی و لاشه ی نحیفت را در تنگ تکاب…
مادربزرگی در سالهای دور برایت لالایی خواند در هر سحرگاه و هیچ مادری برایت شروه نمیخواند در پسیناپسین…
کودک مهربان سرزمینم، چه گذشت تورا که این چنین شیطانی شده ای هولناک؟؟
مادرانمان آنقدر شروه میخوانند و در بالا دست تو گریه می کنند تا طعم شور اشک هایشان ، طعمت را زهرآبی کند در روزگار پایین دستانت..
مارون، دیگر نه زلالی و نه شکوفا. تیره ای همچون ژرفنای عمیق ترین نقطه آت در پشت سد.
بی محبتی ، آنچنان که خواهران و برادرانم را از آسمان زندگی به سیاه چاله ی امواجت کشانیدی..
بی رحمی مثل ماری که زخم سنگ چوپانی گرفتارش کرده است، بی لیاقتی همانند امروز و تمام روزهایی که محمد و مسعود و عزیزانمان را ناکام گذاشتی..
به روح مسعود سعیدی و برادرش
محمدپرگان کلایه
و تمام عزیزانی که اسیر نمکدان شکستن مارون شده اند…
یعقوب درویشیان.. نازمکان
۵ اردیبهشت۰۴
















